جهان به روایت طنز
در ِ اینجا را تخته کردیم!

دیگه این غوزک پا، یاری رفتن نداره
لبهای خشکیدم، طنزی واسه گفتن نداره
اگرم طنزی بگیم، طنز ما خوندن نداره
حال ما خیلی خرابه، خالی بستن نداره!
آری! تیتر چنین می گوید: در اینجا را تخته کردیم!... باور بفرمایید این روزها حالمان چندان خوش نیست. باید دیگر رفت... پیش از آنیکه موجبات مسرت و یا ناراحتی شما را فراهم سازم، باید خاطرنشان سازم: گرچه در ِ اینجا را تخته کردیم ولی این دلیل نمی شود که در ِ جای دیگری را به منظور زابغر زدن باز نکنیم!! به قول شاعر:
که من گر ز حکمت ببندم دری به زحمت گشایم در دیگری!!
اگر بار گران بودیم، رفتیم خالی بستم بابا جون ما که هستیم!!
لذا بدین وسیله به اطلاع کلیه مخاطبان محترم (و به ویژه غیرمحترم) می رسانم که درب جدید یعنی سایت اینترنتی «زابغر» به نشانی www.zabghar.com ، به زودیِ زود گشایش خواهد یافت. امید است هموطنان عزیز در طول این مدت کوتاه مجدداً از کمبود انتقادات ننالند و مطمئن باشند که ما به زودی به سراغ ایشان خواهیم آمد!
در پایان فرصت را غنیمت شمرده و به تفصیل «زابغر»های آینده، تحلیل مختصر «زابغر»های پیشین می پردازم؛ (ادامه مطلب را ببینید)
مسابقهی مرثیه سرایی
(پیرو استعفای دکتر جعفری)
پیرو استعفای دکتر جعفری (ریاست دانشکده خبر) و با مشاهده ی اینکه دانشجویان دانشکده خبر دست به سینه نشسته و مرثیه می سرایند: طی درج نامه ای سرگشاده در وبلاگ ایشان و وبلاگ اینجانب، دانشجویان دانشکده را دعوت به شرکت در مسابقه ای پویا و هیجان انگیز می نمایم.
هدف از این مسابقه، گردآوری و حمایت از شعارها و اشعار دانشجویان دانشکده خبر در همدردی و یا اعتراض به استعفای آن رئیس فقید و انتخاب بهترین آن اشعار می باشد.
به نظر می رسد که دانشجویان دانشکده هرچند دانشجو هستند، ولی در شعار دادن و مرثیه گویی استاد بوده و از هرگونه اقدام عملی احتراز می نمایند!
بسمه تعالی
جناب آقای دکتر جعفری، ریاست سابق محترم دانشکده خبر
بعد از سلام عرض می شود:
نظر به اینکه استعفای حضرت عالی فرصت مناسبی را جهت بروز استعدادهای نهان و آشکار دانشجویان محترم دانشکده خبر به وجود آورده است؛ بدین وسیله از تمامی علاقه مندان، به ویژه دانشجویان دانشکده دعوت به عمل می آید که در مسابقه شعر و مرثیه سرایی "کوچ آهنگین او"، حول محور استعفای نابهنگام حضرت عالی حضور به عمل رسانده و قطعات خود را حداکثر تا تاریخ انتصاب رئیس جدید برای ما ارسال نمایند.
همچنین به افرادی که قادر به سرودن شعر حتی از نوع «سفید» نمی باشند، این فرصت داده می شود تا با گریه های متدوام و قشنگ و یا کلمات قصار از جمله «خیلی ناراحتم»، «وقتی که رفت، می خندید»، «دیگه تنها شدم» و ... در این مسابقه شرکت کنند.
ضمناً حضور دانشجویان خاطی، نظیر «خانم ناهید» که با انتقادات خود از وضعیت فعلی، موجب تشویش اذهان شاعرانهی دانشجویان دانشکده خبر و بروز اغتشاش در این مسابقات می شوند، ممنوع می باشد.
در پایان از دکتر عزیزمان که این فرصت را برای دانشجویان فراهم کرده است، صمیمانه سپاسگذارم.
(طنزنویس)
اما در پاسخ به این پرسش آقای دکتر جعفری که پرسیده اند: «آیا سپیدار (وبلاگ ایشان) هم می تواند در این مسابقه شرکت کند» باید بگوییم که چنانچه فقط شعرهایشان در حد شعار بوده و به عمل تبدیل نشود، می توانند در این مسابقه شرکت کنند.
نحوه داوری به گونه ایست که به مهمل ترین، بدبینانه ترین و حزن انگیزترین شعر، جایزه نفیسی اهدا خواهد شد. در ضمن کلیه دانشجویان از جایزه "رئیس جدید" و تبعات آن به زودی بهره مند خواهند شد.
در پایان به دلیل حجم زیاد اشعار دریافتی، تنها موفق به درج چند نمونه از اشعار دریافتی که فاقد غلطهای املایی بودند شدیم (برای خواندن اشعار مربوطه، کافی است بر روی ادامه مطلب کلیک کنید).
وزیر و این همه تزویر؟!
(در حاشیهی کلاهبرداری بیش از 150 میلیارد تومانی وزارت راه)
بر خلاف معمول، این بار به دلیل اهمیت بسزای اخبار واصله عجیب و غریب، زابغر جدید را پیرامون کلاهبرداری بیش از یکصد و پنجاه میلیارد تومانی وزارت راه و ترابری در سال 76، زودتر از همیشه در سایت می زنم! امید است که کلاهبرداران محترم هرچه زودتر کلاه برداشته شده را به ملت بازپس گردانده و کلاهی دیگر بر سر این ملت بیچاره نگذارند! [خبر مربوطه رادر اینجا بخوانید.]
اشاره: برخی اوقات ملت ایران خبرهایی می شنود که تازه درمی یابد چرا تا این مدت زیر خط فقر می خوابیده و فلاکت شفیق ترین رفیقش بوده است! خبر اختلاس بیش از 150 میلیارد تومانی وزات راه و ترابری در سال 76 هم از آن دسته خبرهاست که اگر حداقل تورم سالانه (25 درصد) را به مبلغ مذکور بیفزاییم، دوزاریمان می افتد که به نرخ روز (یعنی سال 85) رقمی بیش از 900 میلیارد تومان کلاه سرمان گذاشته اند!
خوب به خاطر دارم: 12 سال پیش وقتی کلاس چهارم ابتدایی بودم، در کتاب جغرافیای ما نوشته بودند که «راه آهن کرمان-زاهدان» در دست ساخت است. هرسال که اسم راه آهن به گوشم می خورد، می گفتم که پس این راه آهن کرمان زاهدان چی شد؟! و این یکی از دغدغه های ذهنی ام شده بود. بالاخره فهمیدیم این دغدغه ذهنی ما هم همانند دیگر دغدغه هایمان الکی نبوده و کلاهبرداران و رانت خواران کت و شلواری امروز و پیژامه پوشان دیروز پول بسیاری را طی این 12 سال به جیب زده اند!
از آنجا که ساده ترین طرح جهت کشیدن خطوط راه آهن بین دو شهر کرمان و زاهدان، خط صاف می باشد(!) و برای مسئولین مهم نیست که این خطوط از کوه می گذرند یا از گسل و یا که از باتلاق، مسئولین مبتکر یک تونل را از ایستگاه گذرانده اند!! (تصور بفرمایید که در یک تونل از ایستگاه بخواهید پیاده شوید! احتمالاً مجبور هستید که خودرا به دیواره های تونل بچسبانید و تا زمان حرکت قطار چسبانده باقی بمانید! کافی است دود غلیظ یکی از لوکوموتیوهای عهد عتیق نیز…!)
بر می گردیم به سالیان پیش روزی که دست اندرکاران وزارت راه آن دوران ( که امروزه در وزارتخانه های دیگر مشغول خدمت رسانی به مردمند!) مشغول تکمیل این طرح صاف بودند! (نکته: نظام این گونه عناصر و مهره های متدین، متعهد و مطلوب را هیچگاه فراموش نکرده و همیشه پستی خوب برای آنها دارد).
سکانس اول و آخر: دفتر وزیر وقت راه و ترابری
/دوربین راه پله های ساختمان وزارت راه را نشان می دهد./
نزدیکی های پایان وقت اداری، فردی نفس زنان حامل نقشه های راه آهن، آخرین پله های ساختمان را طی می کند تا به دفتر وزیر محترم برسد.
در دفتر آقای وزیر روهم است. فرد مذکور در را باز می کند و متوجه می شود که خبری از سکرتر (منشی) نیست. ضمناً صداهایی ضعیف از اتاق آقای وزیر شنیده می شود. لذا فرد حامل پیام ترجیح می دهد که فعلا سکوت اختیار کرده و بر روی صندلی منتظر بنشیند.
/دوربین همچنان صورت فرد حامل پیام را در حال انتظار نشان می دهد./
وزیر: قربونت برم عزیزم.
سکرتر: مرسی.
وزیر: نمی شینی یکم با هم باشیم. بالاخره این وقت اداری لعنتی هم تموم شد...
[موزیک: (مازیار) در دفتری که جز تو... آواز عابری نیست..]
وزیر: جیگر! تازگیا خیلی بلا شدی.
سکرتر: اوا آقای وزیر!
وزیر: چرا غریبی می کنی بلا؟ به من بگو «محمد»!
سکرتر: آقای وزیر! شما کجا و من کجا!
وزیر: باز که گفتی وزیر.. بابا من خیلی خاکی تر از این حرفام!
[موزیک: (شادمهر) ساده بگم، ساده بگم... دهاتیم دهاتیم... بوی علف میده تنم.. با همه شهری شدنم.]
سکرتر: خیال نمی کردم انقدر خاکی باشی «ممی جون»!
وزیر: پس چی خیال کردی؟... حاضرم همهی پست و مقام و وزارتم را به خاطر تو ول کنم و برم!
[موزیک: (ایرج مهدیان) از همه دل بریدم به خاطر تو...]
کاسه صبر فرد حامل نقشه ها لبریز شده و تصمیم می گیرد که در را بکوبد. صدای چند ضربه آهسته در به گوش می رسد. آقای وزیر، صدای در را شنیده ولی سکرتر متوجه نمی شود.
وزیر [با دستپاچگی]: خوب خانم منشی! امیدوارم دفعه آخرتون باشد که پرونده ها را گم می کنید!
سکرتر: ممی جونم من کی پرونده ها رو گم کردم؟!
وزیر [زیر لب و آهسته]: عزیزم برو بعداً میام دنبالت... دارن در می زنن!
سکرتر [با تته پته]: ا... وووا.یی.
وزیر [با اشاره و چشمک]: دفعه آخرتون باشه.. بفرمایید!
سکرتر با چهره ای مضطرب از در خارج می شود و از فرد حامل پیام سوالی نمی پرسد. فرد حامل پیام در را باز می کند و از چارچوب در با آقای وزیر صحبت می کند.
فرد حامل پیام: سلام. ببخشید مصدع اوقات شریف شدم.
وزیر [با اخم و تخم]: وقت اداری به پایان رسیده است. اصلا مگر وقت قبلی گرفته اید؟
فرد حامل پیام: قربان طرحی...
وزیر: بفرمایید بیرون.. الآن مشغول امضای چند نامه مهم بودم. به کلی حواسم را پرت کردید. آقا شما اصلا می دونید نظم یعنی چه؟ آقا چرا کارهای مملکت را به هم می ریزید؟ همین شما ها هستید که نمی گذارید پیشرفت داشته باشیم.
فرد حامل پیام: معذرت می خواهم قربان! صحبتم درباره طرح راه آهن کرمان-زاهدان است.
وزیر: کرمان-زاهدان؟!
فرد حامل پیام: بله. نقشه ها را آورده ام تا به تأیید شخص شما برسانم.
وزیر: خیلی خوب نقشه ها را بیار ببینم. فقط سریع باش.
فرد حامل پیام نقشه ها را روی میز آقای وزیر می گذارد. آقای وزیر نقشه ها را باز کرده و گهگاهی نظرات کارشناسانه اش را اظهار می نماید.
وزیر: خوبه.. عالیه.. طرح خوبیه.. فقط یک جوریه.
فرد حامل پیام: جسارته قربان. ولی نقشه رو برعکس گرفته اید! الآن زاهدان رفته غرب، کرمان اومده شرق!
وزیر: آخه اینم نقشه س؟ روی نقشه باید جهت شمال (↑N) مشخص باشه. حالا من خواستم ایرادتون رو بهتون بگم اینجوری نقشه رو گرفتم... ولی همه که متوجه ایرادتون نمی شن.
فرد حامل پیام: بله درست می فرمایید.
آقای وزیر صحت و سقم طرح مزبور را تأیید می کند و ذکر می کند که حتماً و حتماً جهت شمال (↑N) بر روی نقشه مشخص شود. فرد حامل پیام از اتاق وزیر خارج می شود. وزیر محترم چند دقیقه بعد از اتاقش خارج می شود و می بیند که از سکرترش خبری نیست.
جناب وزیر متوجه یادداشتی روی میز سکرتر می شود و آن را می خواند: «آقای وزیر (ممی جون)! اینجانب بر اثر شرمندگی به موجب گم کردن پرونده ها و همچنین به منظور اینکه در امور مملکتی مداخله نکنم، از سمت خود استعفا می دهم. وزیر و این همه تزویر!؟»
[موزیک: (فرزین) اومدی نازگل اما دیر اومدی...]
بله! و این گونه بود که آقای وزیر با وجود مشکلات بسیار، این طرح را مورد تأیید قرار دادند. شما فکر می کنید که وزاری کابینه های بعدی و معاونان و دست اندرکاران آنها چگونه از این طرح استقبال کرده اند؟!
دری وری: زابغر دات کام به زودی آماده می شود. من هم خودم را در پست بعدی معرفی می کنم! تا دلتان بخواهد بهتان وعده می دهم! اصلا همه تان مهمون من تو بهترین رستوان! با تشکر از شریک کوشا و فعالم که واژه ای درخور تلاش او پیدا نمی کنم! بابا تکون بده فواد! ملت به انرژی هسته ای دست یافتن، من و تو موندیم تو یه سایت!
روزگار غریبی ست ملوس!
(در حاشیه عقیم سازی گربه های تهران)
طبق معمول به دلایل مختلف، این بار به دلیل درگیر بودن برای ثبت سایت اینترنتی www.zabghar.com و همکاری با شرکای تنبل تر از خویش غایب بودم. ضمن اعلام آمادگی سایت زابغر دات کام در طول چند هفته دیگر، آمادگی خود را برای زدن زابغر جدید پیرامون موضوع عقیم سازی گربه های تهران اعلام می دارم! [برای خواندن خبر مربوطه، اینجا را کلیک کنید]. ضمناً از خواننده ناشناسی که در نظرات زابغر قبلی، این موضوع را مطرح کرده بود، تشکر می کنم.

دیروز وقتی به خونه رسیدم، دیدم یه موش که به دهنش یه کاغذه تو تله موش ما گیر کرده! اولش خیال کردم داشته کاغذ رو می جویده. ولی بعد که کاغذ رو وا کردم و شروع کردم به خوندن، متأثر شده و اشک در چشمانم حلقه زد. لذا به مداوای این موش پرداخته؛ گذاشتم تا به راه خودش ادامه بده و نامه رو به صاحبش برسونه.
به دلایلی بر آن شدم تا شما را نیز از محتویات این نامه عاشقانه تراژدی آگاه سازم، لذا نامه مزبور را عیناً برای شما خوانندگان نقل می کنم:
ملوس عزیزم سلام؛ ماچ! امیدوارم حال تو و توله هایمان خوب و دماغتان چاق باشد. آب و هوای شهرستان چه جور است؟ اونجا هم انجمن حمایت از حیوانات دست به ناموس گربه ها دراز کرده است یا خیر؟
از اونجا که گربه های پستچی همه از ترس توی سوراخ موش قایم شدن، این نامه رو «موشی» که از هفت دولت آزاده و هیچ کس بهش کاری نداره، برات میاره و امیدوارم به دستت برسه.
چندی است که از شما بی خبرم، باید مرا ببخشی. با وجود اینکه قول داده بودم که همین روزها دست تو و توله هایمان را بگیرم و بیاورم شهر باید چند وقت دیگر صبر کنید تا اوضاع مساعد شود.
ملوس جان قهر نکن... درسته که همین چند وقت پیش می گفتم بهت: «ملوس جونم، بهار میاد... کمبزه با خیار میاد»؛ ولی با این که بهار شده هوا پس است و اصلا بهاری نیست!
امروز سومین روز متوالی است که من از ترس مأمورین شریف شهرداری توی یه سوراخ موش تنگ قایم شده ام. شکمم مرتباً قارقار می کند. خبرها حاکی از آن است که خپل، زرنگ، خالخال پشمی و ننه قمر گیر مأمورین افتاده و به زودی عقیم و ناکار می شن! هرروز موشها با دهن کجی از جلوم رژه می رن و ناکسها شستشان را به علامت های بسیار بد به من حواله می دهند! میدونم هنوز تنها امیدت برا توله دار شدن از یک گربه شریف تهرانی، منم و تا مساعد شدن اوضاع منتظر من می مانی.
دیشب که شکمم حسابی به قار و قور افتاده بود، وقتی که هوا تاریک شده بود از سوراخ اومدم بیرون و رفتم کنار صندلی های پارک لاله تا دلرحمین یه چیزی بندازن بلکه بتوانم دلی از عزا در بیارم! یکم اونطرف تر از سوراخ دو تا پسر جوون با لباسای مندرس یه گوشه روی نیمکت کز کردن. وقتی بهشون نزدیک شدم دیدم که بدجوری بوی حشیش میاد و هیچ چیزی هم تو بساطشون واسه خوردن ندارن.
یکیشون که پیرهن خاکستری به تن داشت تا منو دید، انگار که قاتل باباشو پیدا کرده باشه، بهم با لگد حمله ور شد: برو گمشو گربه خیابونی بی پدر و مادر.
من آهسته یک «میو» گفتم و کمی عقب تر رفتم. [زیرنویس: یعنی شما که پدر و مادر دارین چرا خیابانی شدین؟]
اون یکی که ده ماهی بود که صورتش رو نتراشیده بود و حسابی نشئه بود، گفت: امیر ولش کن بیچاره رو.. گناه داره.
امیر گفت: چی چی رو ولش کن؟ بهش حسودیم میشه آخه! دولت به فکر اینا هست به فکر ماها نیست!
ریش درازه گفت: شطور مگه؟
امیر گفت: مگه نشنیدی انژمن حمایت اژ حیوانات استان تهران می خواد اینارو عقیم کنه! باژ اونا یه انجمن دارن اژشون حمایت کنه! ماها شی داریم؟ انژمن حمایت از بیکاران؟! داریم؟؟ بهمون مقرری بیکاری می دن؟ اگه می دادن که به این روژ نمی افتادیم.
ریش درازه گفت: همون بهتر که ما انژمن حمایت نداریم داشی.. می خوای ما رو هم عقیم کنن داشی؟! ولمون کن بابا بژار به حال خودمون باشیم.
امیر گفت: آخه تو که معتادی، اون که به کارت نمیاد، بژار عقیمت کنن. عوژش دو سه روژ شیکمت سیر می شه. کلی کمپوت می دن بهت بخوری.
من یک «میو» ی تلخ گفتم: [زیرنویس: یعنی دلم برای شما جوانان مملکت می سوزد!]
من که کم کم بدبختی های خودم رو فراموش کرده بودم، برای این که بیشتر دلم ریش دار نشه ازشون فاصله گرفتم تا شاید از بقیه یه غذایی به ما برسه.
آره خلاصه! روزگار غریبی است ملوس! و آدمها موجوداتی عجیب و غریب تر! و تهران عجیب ترین شهر! وقتی موشها رو آزاد می گذارن و گربه ها رو می ندازن تو تور و می گیرن، آدم یاد شعر شاعر (سعدی) می افته که می گه: «این چه حرامزاده مردمان اند؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!».
دوست دارم ملوس! شوهرت، عبوس.
شما هم اگر جای من بودید، این موش را مداوا نمی کردید تا نامه را به صاحبش، ملوس برساند؟
66 = 286 ؟!
طبق معمول به دلایل مختلف اینبار به دلیل عشق و حال در تعطیلات نوروز غایب بودم، ضمن تبریک سال نو به انتقادپذیران و ناپذیران محترم و غیرمحترم، و تسلیت حادثه زلزله لرستان به هموطنانمان، زابغر جدید را در سایت می زنم! ضمن اینکه عشق و حال سیزده به در ما هم طنز قشنگی بود که تا نیمه شب به طول انجامید و تفصیلات آن در زابغرهای آینده به استحضار شما خواهد رسید.
پریروز مسأله ای به دستم رسید که انصافاً آدمی (چه از نوع بامنطق و چه بی منطق) به سختی قادر به حل آن می باشد:
ساعت 2 بعدازظهر 11 فروردین 1385 – اخبار ساعت 14 صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران: بر اثر وقوع زلزله در استان لرستان، 66 نفر از هموطنانمان کشته شدند.
ساعت 2 بعدازظهر 11 فروردین 1385 – خبرگزاری کار ایران (ایلنا): بر اثر وقوع زلزله در استان لرستان، 286 نفر از هموطنانمان کشته شدند.
من این مسأله را به صورت زیر حل کردم؛ شما چطور آن را حل می کنید؟!!
ساعت 13:30؛ پشت صحنه برنامه اخبار سراسری ساعت 14 صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران:
سکوت نسبی در بین تمامی کارکنان حکمفرماست ولی کارکنان دسته دسته جمع شده اند و آرام پچ پچ می کنند. ناگاه با ورود «حاج آقا» به داخل استادیو ، سکوت به طور کامل برقرار می شود. همه برای ادای احترام از جای خود بلند می شوند.
حاجی زلزله [خطاب به مرد زیرچشم سیاه]- آمار آخرین کشته ها چند تاست؟!
مرد زیرچشم سیاه – قربان، مطابق آخرین آمار واصله، 286 نفر هستند.
حاجی زلزله – چی؟! نشنیدم!؟
مرد زیرچشم سیاه – 286 نفر قربان.
حاجی زلزله – بله... 66 نفر؟
مرد زیرچشم سیاه – خی.. بله.
یکی از کارکنان تازه وارد – خیر قربان، دویست و ....
مرد زیرچشم سیاه – شما ساکت باشید..!
حاجی زلزله [سینه خود را صاف می کند] – آمار آخرین زخمی ها چند تاست؟!
مرد زیرچشم سیاه – قربان 1897 نفر.
حاجی زلزله – چی؟! نشنیدم!؟
مرد زیرچشم سیاه – هزار و .... ببخشید، 897 نفر.
حاجی زلزله – بله. گفتی 897 نفر.
یکی از کارکنان – خیر ... [و همکارش با یک آرنج به او حالی می کند که دنباله حرفش را ببرد]
حاجی زلزله – اعلام کنید، 66 نفر کشته و 897 نفر مجروح. روشن شد؟! من باید برم.
مرد زیرچشم سیاه – بله قربان!
[حاجی زلزله به طرف در می رود، ولی ناگاه یکی شبیه به ملائک راه او را سد می کند]
عزرائیل – سلام. من عزرائیل هستم. می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم!؟
حاجی زلزله [با لحنی آمیخته به ترس و اضطراب] – لا حول و لا قوه الا الله. اومدی جانم را بگیری؟! تو رو خدا این کارو نکن؟!
عزرائیل – نه، بنده غلط بکنم. فقط چند تا سوال کوچک داشتم...
حاجی زلزله [با لحنی آمیخته به غرور و تکبر، در حالی که به ساعتش نگاه می کند] – سوال موال باشه واسه بعد، مگه نمی بینی هموطنامون نیاز به کمک دارند. من باید یک ساعت دیگه جایی باشم.
عزرائیل – ولی از اینجا تا لرستان، 8 ساعت راه است. یک ساعته برای کمک رسانی به زلزله زدگان نمی رسید.
حاجی زلزله – کمک کردن به زلزله زدگان در حیطه وظایف من نیست. من فقط نظارت می کنم بر...
عزرائیل [وسط صحبت حاجی زلزله می پرد] – اختیار دارید.. منظورم همان کمک رسانی است که همیشه پس از زلزله ها می کنید و به اشتباه آن را «دزدی» می خوانند.
حاجی زلزله – مرتیکه به من میگی «دزد»؟!
عزرائیل [با ترس به عقب می رود] – من که گفتم «کمک رسان»!!
حاجی زلزله – [فحش خواهر مادر...] خفه شو!! «کمک رسان» هفت جد و آباءت هست مرتیکه.... [ و چند فحش خواهر مادر، نثار عزرائیل می کند]
عزرائیل – فحش نده... خودتو خسته نکن! آخه می دونی ما ملائک عین خودت بی پدر مادر هستیم! اصلاً کمک رسانی رو ولش کن! کمک ستانی چطور؟ آن مراسم را چه موقع آغاز می کنید؟!
حاجی زلزله – کمک ستانی دیگر چیست؟!
عزرائیل – بابا همینکه از مردم کمک می ستانید و به خود می رسانید؟!
حاجی زلزله – مرتیکه تو می دونی داری با کی صحبت می کنی؟!
عزرائیل – بله با آقای ...
[مرد زیرچشم سیاه و سایر کارکنان بخش خبری متحیرانه به حاجی زلزله چشم دوخته اند. آنها گمان می کنند که وی دیوانه شده است!!]
حاجی زلزله – حیف که پارتی ت خداست، مگرنه می دادم همین فردا دارت بزنند.
عزرائیل – از محبت حضرت عالی بی نهایت سپاسگزارم....
حاجی زلزله – سوالت را بپرس و شرت را کمک کن!
عزرائیل – جسارتاً میشه بپرسم که چرا آمار 286 نفر کشته را 66 نفر اعلام کردید؟!
حاجی زلزله – چون 66 نفر مردند لابد!
عزرائیل – ببخشید من عزرائیل هستم ها!! یعنی خودم نمی دونم جون چند نفرو گرفتم!؟ جون من اذیت نکن.. من تو کفم بدونم چرا؟
حاجی زلزله – چون زلزله تکفیر و مجازات گناهکاران و مشرکین است و هرکس کافر باشد از این کشور نیست، پس برای چه باید بیخودی در آمارهای ما باشد!؟
عزرائیل – صحیح می فرمایید ولی چرا آن 66 نفر را در آمارهایتان اعلام کردید؟!
حاجی زلزله – زیاد داری حرف می زنی!! الآن دستور می دهم که بندازنت تو اوین... یه 10 سالی آب خنک بخوری یا شایدم همین فردا پس فردا بدون محاکمه بری بالای دار!
عزرائیل – غلط کردم!.. شکر خوردم!... [از خدا دوپای دیگر تقاضا می کند و به سرعت ناپدید می شود].
(طنزنویس)
شما این مسأله را چطور حل می کنید!؟
تا کتک نخورید آدم نمیشید!!!
(در حاشیه بازی استقلال-پرسپولیس)

امروز ظهر توی اتوبوس انقلاب-آزادی بودم. با این که جمعه بود ولی اتوبوس خیلی شلوغ بود. مثل اینکه کل ملت می خواستن برن استادیوم بازی استقلال-پرسپولیس رو ببینن. اتوبوس تا درش پر بود که سلمان آقا هم به زور و آخ و ناله کنان آمد بالا... سر تا پاشو که نگاه می کردی معلوم بود یارو عوضی سوار شده. جای اون توی اتوبوس نبود.. آمبولانس باید سوار میشد!!!
دست چپش را با باند به گردنش انداخته بود.. سرش را باندپیچی کرده! زیر چشم راستش سیاه شده و چشم چپش قرمز بود...
به هر زحمتی بود آمد بالا.. یکی از مسافرها که باهاش آشنا بود، بلند شد و صندلی شو داد به اون... سلمان آقا با آخ و ناله نشست و مثل ساعت که دائم تیک تاک می کنه مشغول آخ.. واخ شد!!.
- مُردم.. خدا عمرت بده آقا که جاتو به من دادی.
کسی که جاشو بهش داده بود، پرسید:
- سلمان آقا... خدا بد نده، چی شده!؟
سلمان آقا به زحمت کمرش را راست کرده و به صورت طرف خیره شد... تازه او را شناخت و گفت:
- آخ... واخ... آقای شریف شمائی؟.. مُردم نپرس.. درست سه ماهه که خونه خوابیده بودم...
- دکتر چی تشخیص داده؟
- راستش این مرض خیلی هم مسری هست... من از پسرم گرفتم. (چند تا از مسافرها که اطراف سلمان آقا بودند، عقب رفتند. می ترسیدند این مرض مسری به اونا هم سرایت بکنه!)
- پسرت حالا تو بیمارستانه؟
- نه.. اون مرضش خیلی خطرناکه.. تیمارستان هم راهش نمیدن!
- تعریف کن ببینم این چه مرضی یه؟!
سلمان خواست کمی راست تر بنشینه که صدای آخ و واخش درآمد:
- آی.. آخ.. اما... والله پسر من به جای درس خواندن و مدرسه رفتن همش دنبال توپ بازی بود. دو سال تو کلاس اول راهنمایی ماند.. دو سال هم تو کلاس سوم راهنمایی رفوزه شد...
هرچی می گفتم: پسرجان این توپ بازی را ول کن، جواب میداد: «مگه میشه بابا؟». خدا را شکر پای چپش شکست و دیگه نتونست بازی بکنه. اما پسره دست بردار نبود. حالا هم که نمی تونست بازی بکنه برای تماشای مسابقه می رفت..
یکروز خبر آوردند پسرم کلانتریه. رفتم کلانتری، دیدم پسرم با تماشاچیها دست به یقه شده و حسابی بزن و بزن راه انداختن.. پرونده را بستم و بردمش خونه. وقتی خوب شد با خواهش و تمنا ازش خواستم دیگه به تماشای مسابقه نره.. ولی پسرم زیر بار نرفت و گفت: «شماها راس میگین، ولی من نمی تونم قبول کنم».
یکروز گفتم برم ببینم این مسابقه چیه که از حرف پدر و مادر مهمتره. به اتفاق پسرم به تماشای مسابقه فوتبال جنجالی استقلال-پرسپولیس رفتم. بازی شروع شد. من نه از بازی سر می می آوردم، نه تیم ها را می شناختم، نه طرفدار کسی بودم... .
هرکس می برد و هرکس می باخت، به من ارتباط نداشت، فقط هر وقت توپ از زیر پای بازیکنان در می رفت یا زمین می خوردند، من می خندیدم و مسخره شان می کردم...
بالاخره یک توپ به تیر دروازه خورد و رفت توی دروازه؛ اما دروازه بان سریع توپ را گرفت و پرت کرد بیرون!!! صدای هورا و داد و بیداد جمعیت یکباره بلند شد... یک عده داد می زدند: «گُل! گُل!». یک عده انگشت شستشان را به نشانه «بیلاخ» به سایرین حواله می دادند! یک عده می رقصیدند.. یک عده هم وسط زمین اطراف داور جمع شده بودند.
منکه چیزی سرم نمی شد، فهمدیم این گل بود! اما این داور با کمال پررویی توی صورت تیمی که گل را زده بود، ایستاد و گفت: «گل نشد!..». طرفدارهای تیمی که گل را زده بود، داور را هو کردن... عده ای هم کف می زدن و داور را تشویق می کردند.
یکی از اونا که پهلوی من نشسته بود، گفت: «حق با داوره.. این گل قبول نیست». من بدون منظوری جواب دادم: «خیلی هم گل خوبی بود!.. داور حق کشی کرد، حتما از اون تیم حق و حساب گرفته..». طرف مربوطه بدون اینکه رعایت سن و سال مرا بکند، با لحن زشتی داد زد: «مرتیکه گاو! اینم شد حرف!؟..».
تا اون روز کسی جرأت نکره بود به من همچنین توهینی بکنه! مثل ببر تیر خورده به طرفش برگشتم و بهش گفتم: «گاو اون پدرته که گوساله ای مثل تو رو درآورده!».
هنوز حرفم کامل تموم نشده بود که مشت محمکی روی دماغم خورد و سرم گیج رفت. خدا رحم کرد عده ای برای میانجیگری به وسط دیدند و ما را جدا کردند و الا یارو حسابی لت و پارم می کرد.. منکه روی زمین افتاده و خون مثل لوله آفتابه از دماغم می ریخت، پسرم را به کمک طلبیدم.. «پسرجان کجایی به دادم برس..» مطمئن بودم پسرم میاد تلافی منو در میاره؛ اما اون از ردیف جلو جواب داد: «صبر کن بابا! الآن داره گل میشه!!..». امیدم از پسرم هم قطع شد.
در حالیکه دستمالم رو جلوی دماغم گرفته بودم، از جا بلند شدم... این بار علاقه زیادی به تیمی که گل زد ولی داور قبول نکرد، پیدا کرده بودم. وقتی اون تیم، توپ را جلوی دروازه رقیبش می برد، من از هیجان به رقص در میامدم.. مثل اینکه توپ زیر پای من است.
یکبار هم چنان حواسم پرت شده بود که به جای توپ، لگد محکمی به کمر مردی که جلویم نشسته بود زدم.. اگر کس دیگری همچه لگدی به من زده بود، بیچاره اش می کردم. اما آقایی که جلوی من نشسته بود، کوچکترین توجهی نکرد. وقتی هم چند بار ازش معذرت خواستم، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «عیب نداره، توی مسابقه فوتبال از این چیزها پیش میاد..». در این موقع چنان لگد محکمی به پشتم خورد که نفسم بند آمد و برق از چشمم پرید!.. به عقبم نگاه کردم که ببینم کیه!.. یارو حتی ازم معذرت هم نخواست.
خلاصه چه دردسرت بدهم! آقای شریف عزیز! از همان روز، مرض مسری تماشای مسابقات به من هم سرایت کرد و خیلی زود در وجودم ریشه دوانید.. همینطور که مشغول لگد زدن و لگد خوردن بودم، یک گل وارد دروازه تیم ما شد.. یک عده می گفتند: «گل بود!». یک عده داد می زدند: «گل نشد.». بعد هم افتادند به جان یکدیگر و بزن و بزن شروع شد... منم از حرصی که داشتم یقه یک پسربچه 10 ساله رو گرفتم و شروع کردم به مشت و لگد زدن... پسربچه گفت: «عمو جان، منم طرفدار تیم شما هستم». این رو که گفت ولش کردم، اما خودم گیر یک آدم هیکل دار و گردن کلفت افتادم که حسابی دخلم را در آورد..
از یارو که داشت من رو کتک می زد پرسیدم: «بابا جون، شما طرفدار کدوم تیم هستی؟». می خواستم اسم هر تیمی را که می بره بگم منم طرفدار همان تیم هستم(!) اما وقتی اسم تیم مخالف را برد، بی اختیار فریاد کشیدم: «مرده باد تیم شما! ». یارو یکهو مرا مثل گوسفند قربانی از جا کند و پرت کرد پشت نرده ها... بعد از اون دیگه چیزی یادم نیست. یکوقت چشم باز کردم، دیدم روی تخت بیمارستان خوابیدم.
آقای شریف سرش را با تأسف تکان داد و گفت:
- خدا شفای خیر بده!
اتوبوس توی ایستگاه ایستاد.. سلمان آقا می خواست از جاش بلند بشه، پاکتی که زیر بغلش بود افتاد زمین. خم شد، پاکت را برداره، صدای آخ و اوخش درآمد.. آقای شریف پاکت را برداشت و به دستش داد و پرسید:
- حالا داری میری دکتر؟..
- نه جانم، می خوام برم تماشای مسابقه استقلال-پرسپولیس. توی این پاکت دو تا حلبی گذاشتم. حالا که صدام گرفته و نمی تونم هورا بکشم و کف بزنم، می خواهم با این حلبی ها سر و صدا راه بیندازم!! تا کتک نخورم آدم نمیشم!!
(طنزنویس و رفقایش «نسین» و «همراه»)
![]()
پوتین های حاج عباس
این داستان رو دیروز به طور اتفاقی توی یکی از جوب های تهران پیدا کردم که شاید بد نباشد شما هم آن را بخوانید...
پوزش: خوانندگان محترم، به علت آن که این ۲ برگ بر اثر بارون های پریروز تهران به شدت خیس شده بود، برخی از نوشته های آن بر اثر باران ناخوانا شده بودند که آنها را با "...." مشخص کرده ام.

امروز ساعت 8 شب 21 بهمن سال 1384. دیگه خسته شدم از بس جلوی دختر پسرای جوونو گرفتم و ازشون پول خواستم تا ولشون کنم. رفتم پست رو به «حاج عباس» که همیشه با من مهربون بود تحویل دادم، گفتم مامان خونه تنهاست باید برم حاجی.! حاجی هم گفت برو.
بعد از 1 ساعت چشم چرونی خودمو جلو در خونه دیدم و در رو باز کردم و به داخل حیاط رفتم. باسن مادرم که از زیر دامن گلدارش خودنمایی می کرد نظرمو به خودش جلب کرد. مامان داشت کفشای بابا رو جفت میکرد. خلاصه بعد از گفتن 10 تا استغفرالله به اتاقم رفتم.
نمی دونم چرا صحنه ای که 2 دقیقه پیش دیدم رو نمی تونم ندیده بگیرم. حالم بدجوری به هم ریخته. شروع کردم خودمو به در و دیوار مالوندن و هر دفعه که چشمم به عکس آقا (!!) می افتاد خجالت می کشیدم. خلاصه به هر طریقی بود خوابم برد.
صبح با صدای زنگ ساعتم که می گفت "تا خون در رگ ماست ..." از خواب بیدار شدم. وقتی برای رفتن به دستشویی خودم رو توی آینه دیدم مثل هرروز آرزو کردم که خدایا چی میشه هرچی زودتر ریش های ما هم در بیاد؟ موقع خوردن صبحونه، به مامان گفتم تو نمی یای راهپیمایی مگه؟ مامان گفت چون هیچکی خونه نیست باید از خونه مراقبت کنه.
از مامان خداحافظی کردم و به سمت راهپیمایی بزرگ و باشکوه 22 بهمن که پر از در و داف و تیکه بود حرکت کردم.
خیلی خیلی بهم خوش گذشت. از عاشورا هم بهتر بود. به عنوان انتظامات پشت سر خواهرهای بسیجی راه میرفتیم و هر از گاهی خودمون را می مالوندیم بهشون تا این که متوجه شدم «حاج عباس» رو از صبح ندیدم.
با خودم گفتم شاید کسالتی برای «حاج عباس» پیش اومده باشه و شایدم یه طرف دیگه س. خلاصه ذهنمو مشغول کارای دیگه کردم و بعد از 3-4 ساعت بمال بمال و بخور بخور، به سمت خونه رفتم.
بوی عطر آشنایی تو کوچه موج می زد و هر چقدر که به خونه نزدیک می شدم، بوی عطر شدیدتر می شد.
کلید رو از جیبم در آوردم و در رو باز کردم. وارد حیاط شدم. وای!؟ یعنی چی؟ پوتین های «حاج عباس» رو پشت در خونه دیدم.......
از اونجایی که «حاج عباس» به گردنم از بچگی خیلی حق داشت، این مسئله رو نادیده گرفتم و این 2 صفحه رو فقط برای این می نویسم که خودم رو راحت کنم. این 2 صفحه رو از دفترچه خاطراتم پاره می کنم که هیچ وقت کسی نبیندشون و خودم هم بهشون بر نخورم.
(احیا شده توسط طنزنویس)
-------------------------------------------------------------------
خوانندگان قضاوت کنند!
زابغر یک بچه چتی
اینترنتنامه انتقادی-فکاهی «زابغر» هر چند وقت یکبار عمل زابغر (=خالی کردن باد غرور دیگران همراه با صدا) را در مورد یکی از اشخاص و یا اقشار بزرگ یا کوچک جامعه ایرانیان اجرا خواهد کرد.
بدین صورت که گروه کاریکاتور، شعر و نویسندگی و ... این اینترنتنامه همواره همچنانکه گفته شد نقش خود را در انتقاد از دیگران به خوبی ایفا کرده و نمی گذارند که آنها دیگر از کمبود انتقاد ها بنالند.
گروه زابغر این بار گروه ویژه ای را برای این کار در نظر گرفته است. این گروه شامل افرادی می شود که به دلیل کمبود توجه و بیکاری (و به دلایل گفتنی و ناگفتنی دیگر) بیشتر اوقات خود را در چت می گذراند و عجیب است آنکه دیگران را تحقیر می کنند.
نمایشنامه و کاریکاتور زیر نمونه ای از یک روز پرحادثه و البته معمولی یکی از این گونه افراد، موسوم به مهدی بست ( مهدی بَست نخوانید) می باشد که توسط کادر اینترنتنامه زابغر مهیا شده است. (کاریکاتورهای ما را فقط با مهر استاندارد زابغر شناسایی کنید.)
امید است که مخاطبان محترم (و حتی غیرمحترم) لذت کافی را ببرند.
من ا... توفیق
(طنزنویس)

{سکانس اول: خانه مهدی، ساعت 9 صبح}
[ساعت حدوداً 9 صبح است، «مهدی» که از 5 عصر روز گذشته تقریبا بیشترین اوقات خود را به چت کردن گذرانده، در عالم میان خواب و بیداری (هپروت خودمان) به سر می برد که ناگاه با صدای مهیب اما آشنایی از خواب می پرد.]
· مادر مهدی: مهدی، من دارم می رم خونه خاله... دست به کبریت نزن، اتاقتو هم تمیز کن، تلفن رو هم اشغال نکن تا من برگردم.
· مهدی: چشم مامان!
· مهدی (تو دلش، آهسته میگه): من که خاله نداشتم... اصلا به من چه هه..
[مهدی به محض اینکه مادرش پاش رو از خونه بیرون می ذاره، داد بلندی می زنده و به اتاقش که چسبیده به دستشویی هست میره...]
{سکانس دوم: اتاق مهدی، ساعت 9 و 5 دقیقه صبح}
مهدی سریع کامپیوترشو روشن می کنه و با اکانتی که دیشب قبل از خواب زودهنگامش(!) در قرعه کشی "تبیان" برنده شده، به اینترنت متصل می شه..
{سکانس سوم: یاهو مسنجر مهدی}
مهدی لامپش روشن می شود، آندره فورا به او پی.ام می دهد
· آندره (با هول و ولا): بیا به کمکت احتیاج دارم..
· مهدی (با لحنی آمیخته به محبت): چی شده دادا؟
· آندره: هی چی بیا کمک..
· مهدی: اوکی..
[مهدی سریع به کیارش پی ام میده و از او تقاضای تعدادی پراکسی سبز می کنه، کیارش هم از آنجا که دل بزرگی داره بهش هرچی پراکسی داره میده، مهدی به زور موفق می شه 15 تا ویس بده..]
{سکانس چهارم: چت روم، ساعت 10 و 30 دقیقه صبح}
[مهدی تقریبا عقده خود را خالی کرده، ولی هنوز دلش پره. مهدی با لحنی غمگنانه داستان به دنیا اومدنش رو به زبون شعر در چت روم می خونه ..]
مهدی:
گویـــــند مرا چو زاد مـــــــــادر اندوه زمانـــه در دل اندوخت
بیچاره برای خــــــــرج مـــامــا ناچار اثاث خــــــانه بفروخت
از چادر کهنه ســــر خـــــویش بهر تن من لــباس نو دوخت
با این همه چاه نفت، آن شب تا صبح، چراغ ما نمیسوخت
بر چهره پدر ز شرم مـــــــــادر از آتش فقر مشـعل افروخت
بدبخت به جای کسب دانــش بر من هنر گــــدایی آموخت
[حضار داخل روم به طرز عجیبی می گریند، گویی عاشوراست...]
{سکانس پنجم، اتاق مهدی، ساعت 5 بعد از ظهر}
[همچنانکه مهدی مشغول صحبت کردن هستش، مادر مهدی در اتاق رو باز می کنه...مادر مهدی وارد اتاق می شود، مهدی با دستپاچگی میکروفون رو جمع می کنه..]
· مهدی ( با پته پته): ما...ما..مامان ن ... مگه سر کار نبودی؟؟
· مادر مهدی: کار؟؟! کدوم کار؟!
· مهدی: هیچی... اونقدر بچه ها گفتن تو کار می کنی که باورم شد.. اصلا بی خیال
· مادر مهدی: مگه بهت نگفته بودم اتاقتو تمیز کن؟ تلفن چرا اشغاله؟؟ لابد داشتی باز با اون دختره ی سلیطه (در اینجا مقصود همان سوگل می باشد) صحبت می کردی؟؟ وایسا بابات شب بیاد..
[مهدی به تته پته می افته...]
[مادر مهدی مضطرب بدون اینکه ادامه بده در رو می بنده]
{سکانس ششم، هال خانه مهدی}
مادر مهدی (تکیه به در داده و آه عمیقی می کشه): آخی.. نزدیک بود بفهمه ها، اکبر آقا خدا نکشتت، ساعت 10 صبح هم وقت بود که به من گفتی؟
و بدین گونه روزها تکرار می شوند....
(طنزنویس)
سخن سردبیر
بیـــــــــا تا قدر یکدیگر بدانیم به نیکی نام هم بر لب برانیم
اگر نقدی کنم مشکل نگیری وگر شـوخی کنم بر دل نگیری
چرا؟
از آنجا که از بسیاری از دوستان و آشنایان شنیده ام که ایرانیان مردمانی بسیار انتقادپذیر هستند (یعنی تو میگی نیستن؟!) و گوشهایشان را تیز کرده اند تا نقدکی چند بشنوند بلکه بتوانند شباهنگام آسوده سر بر روی بالش بگذارند (آخیی.ی. آسوده بخواب که زین پس ما بیداریم)؛ بر آن شدم تا در این امر خیر آنان را یاری داده و با احداث این وبلاگ که خداوکیلی، جمعاً، سربست و روی هم رفته نانی به سفره تهی از نان ما اضافه نمی کند، آنان را در نیل به اهداف مقدسشان یاری دهم.
امید است که مخاطبان محترم (و به ویژه غیرمحترم) پس از این دیگر از کمبود انتقادات ننالند و با سوژه شدن همیشگی در این وبلاگ در قالب های گوناگون طنز، شعر، کاریکاتور و ... بتوانند آسوده بخوابند.
بازهم چرا؟ (وقتی که کنجکاوی به فضولی تبدیل می شود)
برخی از اشخاص از همین ابتدا بنا را بر این گذاشته اند تا با سوالاتشان به فنون و تاکتیک های ما گیر زیادی داده و مصرانه خواستار دلیل قانع کننده ی بهتری درخصوص ساخت این وبلاگ شوند.
این افراد خوش شانس نه تنها در زمره افرادی قرار خواهند گرفت که سوژه طنز این وبلاگ می شوند، بلکه پاسخ ویژه و جدیدی به غیر از پاسخ معمول "به تو چه هه" برای آنان درنظر گرفته شده که به استحضارشان می رسانیم:
«اگر این دسته روزی از من بپرسند که چرا این وبلاگ را راه انداخته ای؟
می گویم به همه دلیل که نام سگم را "فضولو" گذاشته ام..
و اگر بپرسند چرا نام سگت را "فضولو" گذاشته ای؟
می گویم نمی دانم!»
زابغر؟
ناقلا... این که می گویم "ناقلا" برای این است که پس از چند دقیقه حشر و نشر، خوب شناختمت.. بعد از گیر دادن راجع به خود وبلاگ، حالا می خواهی به اسم وبلاگ گیر بدهی؟! الحق که عجب آدم گیری هستی؟! خوب است که من هم اول به خودت گیر بدهم، بعد هم به اسمت؟! ها.. اگر از اول طی می کردی که تا اینقدر فضول هستی، دیگر طرح دوستی با تو نمی ریختم، بلکه طرح دوستی با تو می ریختم.. می گویی چه فرقی دارد؟ حتما این دوستی با آن دوستی یک سری فرق هایی دارد دیگر ناقلا..
دکتر محمد معین (آخر کسی نفهمید که "محمد" فرهنگ لغترو نوشت یا "معین"؟) در فرهنگ لغت خود، واژه "زابغر" را عیناً از «برهان قاطع» ابن خلف تبریزی (احتمال می رود که وی از آن ترک های ناخلف بوده که در پیدایش جوک های امروزی سهم بسزایی داشته است) دودر کرده که شرح آن به قرار زیر است:
«زابغر بر وزن "تیرتَپَر"، آن باشد که کسی دهان خود را پر از باد کند و دیگری چنان دستی بر آن زند که باد از دهان وی با صدا بیرون بجهد»
من نمی دانم که ناخلف تبریزی، این لغت را دقیقا از کجایش درآورده(؟) ولی دانستن آن زیاد توفیری ندارد. زیرا آنچه اهمیت دارد این است که ایشان به هر زحمتی شده لطف کرده اند و این لغت را از خود استخراج کرده اند تا.... (بقیه در پشت صفحه)
(طنزنویس)