تبليغاتX
اینترنتنامه انتقادی-فکاهی زابغر - زابغر یک بچه چتی

اینترنتنامه انتقادی-فکاهی زابغر

جهان به روایت طنز

زابغر یک بچه چتی

زابغر یک بچه چتی

 

اینترنتنامه انتقادی-فکاهی «زابغر» هر چند وقت یکبار عمل زابغر (=خالی کردن باد غرور دیگران همراه با صدا) را در مورد یکی از اشخاص و یا اقشار بزرگ یا کوچک جامعه ایرانیان اجرا خواهد کرد.

بدین صورت که گروه کاریکاتور، شعر و نویسندگی و ... این اینترنتنامه همواره همچنانکه گفته شد نقش خود را در انتقاد از دیگران به خوبی ایفا کرده و نمی گذارند که آنها دیگر از کمبود انتقاد ها بنالند.

گروه زابغر این بار گروه ویژه ای را برای این کار در نظر گرفته است. این گروه شامل افرادی می شود که به دلیل کمبود توجه و بیکاری (و به دلایل گفتنی و ناگفتنی دیگر) بیشتر اوقات خود را در چت می گذراند و عجیب است آنکه دیگران را تحقیر می کنند.

نمایشنامه و کاریکاتور زیر نمونه ای از یک روز پرحادثه و البته معمولی یکی از این گونه افراد، موسوم به مهدی بست ( مهدی بَست نخوانید) می باشد که توسط کادر اینترنتنامه زابغر مهیا شده است. (کاریکاتورهای ما را فقط با مهر استاندارد زابغر شناسایی کنید.)

امید است که مخاطبان محترم (و حتی غیرمحترم) لذت کافی را ببرند.

من ا... توفیق

(طنزنویس)

 

 

{سکانس اول: خانه مهدی، ساعت 9 صبح}

[ساعت حدوداً 9 صبح است، «مهدی» که از 5 عصر روز گذشته تقریبا بیشترین اوقات خود را به چت کردن گذرانده، در عالم میان خواب و بیداری (هپروت خودمان) به سر می برد که ناگاه با صدای مهیب اما آشنایی از خواب می پرد.]

·   مادر مهدی: مهدی، من دارم می رم خونه خاله... دست به کبریت نزن، اتاقتو هم تمیز کن، تلفن رو هم اشغال نکن تا من برگردم.

·   مهدی: چشم مامان!

·   مهدی (تو دلش، آهسته میگه): من که خاله نداشتم... اصلا به من چه هه..

[مهدی به محض اینکه مادرش پاش رو از خونه بیرون می ذاره، داد بلندی می زنده و به اتاقش که چسبیده به دستشویی هست میره...]

 

{سکانس دوم: اتاق مهدی، ساعت 9 و 5 دقیقه صبح}

مهدی سریع کامپیوترشو روشن می کنه و با اکانتی که دیشب قبل از خواب زودهنگامش(!) در قرعه کشی "تبیان" برنده شده، به اینترنت متصل می شه..

 

{سکانس سوم: یاهو مسنجر مهدی}

  مهدی لامپش روشن می شود، آندره فورا به او پی.ام می دهد

·   آندره (با هول و ولا): بیا به کمکت احتیاج دارم..

·   مهدی (با لحنی آمیخته به محبت): چی شده دادا؟

·   آندره: هی چی بیا کمک..

·   مهدی: اوکی..

[مهدی سریع به کیارش پی ام میده و از او تقاضای تعدادی پراکسی سبز می کنه، کیارش هم از آنجا که دل بزرگی داره بهش هرچی پراکسی داره میده، مهدی به زور موفق می شه 15 تا ویس بده..]

 

{سکانس چهارم: چت روم، ساعت 10 و 30 دقیقه صبح}

[مهدی تقریبا عقده خود را خالی کرده، ولی هنوز دلش پره. مهدی با لحنی غمگنانه داستان به دنیا اومدنش رو به زبون شعر در چت روم می خونه ..]

مهدی:

گویـــــند مرا چو زاد مـــــــــادر          اندوه زمانـــه در دل اندوخت

بیچاره برای خــــــــرج مـــامــا          ناچار اثاث خــــــانه بفروخت

از چادر کهنه ســــر خـــــویش          بهر تن من لــباس نو دوخت

با این همه چاه نفت، آن شب         تا صبح، چراغ ما نمیسوخت

بر چهره پدر ز شرم مـــــــــادر          از آتش فقر مشـعل افروخت

بدبخت به جای کسب دانــش         بر من هنر گــــدایی آموخت

[حضار داخل روم به طرز عجیبی می گریند، گویی عاشوراست...]

 

{سکانس پنجم، اتاق مهدی، ساعت 5 بعد از ظهر}

[همچنانکه مهدی مشغول صحبت کردن هستش، مادر مهدی در اتاق رو باز می کنه...مادر مهدی وارد اتاق می شود، مهدی با دستپاچگی میکروفون رو جمع می کنه..]

·   مهدی ( با پته پته): ما...ما..مامان ن ... مگه سر کار نبودی؟؟

·   مادر مهدی: کار؟؟! کدوم کار؟!

·   مهدی: هیچی... اونقدر بچه ها گفتن تو کار می کنی که باورم شد.. اصلا بی خیال

·   مادر مهدی: مگه بهت نگفته بودم اتاقتو تمیز کن؟ تلفن چرا اشغاله؟؟ لابد داشتی باز با اون دختره ی سلیطه (در اینجا مقصود همان سوگل می باشد) صحبت می کردی؟؟ وایسا بابات شب بیاد..

[مهدی به تته پته می افته...]

[مادر مهدی مضطرب بدون اینکه ادامه بده در رو می بنده]

 

{سکانس ششم، هال خانه مهدی}

مادر مهدی (تکیه به در داده و آه عمیقی می کشه): آخی.. نزدیک بود بفهمه ها، اکبر آقا خدا نکشتت، ساعت 10 صبح هم وقت بود که به من گفتی؟

 

{سکانس....؟!}

و بدین گونه روزها تکرار می شوند....

(طنزنویس)

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1384ساعت 22  توسط طنزنویس  |