زابغر یک بچه بسیجی
پوتین های حاج عباس
این داستان رو دیروز به طور اتفاقی توی یکی از جوب های تهران پیدا کردم که شاید بد نباشد شما هم آن را بخوانید...
پوزش: خوانندگان محترم، به علت آن که این ۲ برگ بر اثر بارون های پریروز تهران به شدت خیس شده بود، برخی از نوشته های آن بر اثر باران ناخوانا شده بودند که آنها را با "...." مشخص کرده ام.

امروز ساعت 8 شب 21 بهمن سال 1384. دیگه خسته شدم از بس جلوی دختر پسرای جوونو گرفتم و ازشون پول خواستم تا ولشون کنم. رفتم پست رو به «حاج عباس» که همیشه با من مهربون بود تحویل دادم، گفتم مامان خونه تنهاست باید برم حاجی.! حاجی هم گفت برو.
بعد از 1 ساعت چشم چرونی خودمو جلو در خونه دیدم و در رو باز کردم و به داخل حیاط رفتم. باسن مادرم که از زیر دامن گلدارش خودنمایی می کرد نظرمو به خودش جلب کرد. مامان داشت کفشای بابا رو جفت میکرد. خلاصه بعد از گفتن 10 تا استغفرالله به اتاقم رفتم.
نمی دونم چرا صحنه ای که 2 دقیقه پیش دیدم رو نمی تونم ندیده بگیرم. حالم بدجوری به هم ریخته. شروع کردم خودمو به در و دیوار مالوندن و هر دفعه که چشمم به عکس آقا (!!) می افتاد خجالت می کشیدم. خلاصه به هر طریقی بود خوابم برد.
صبح با صدای زنگ ساعتم که می گفت "تا خون در رگ ماست ..." از خواب بیدار شدم. وقتی برای رفتن به دستشویی خودم رو توی آینه دیدم مثل هرروز آرزو کردم که خدایا چی میشه هرچی زودتر ریش های ما هم در بیاد؟ موقع خوردن صبحونه، به مامان گفتم تو نمی یای راهپیمایی مگه؟ مامان گفت چون هیچکی خونه نیست باید از خونه مراقبت کنه.
از مامان خداحافظی کردم و به سمت راهپیمایی بزرگ و باشکوه 22 بهمن که پر از در و داف و تیکه بود حرکت کردم.
خیلی خیلی بهم خوش گذشت. از عاشورا هم بهتر بود. به عنوان انتظامات پشت سر خواهرهای بسیجی راه میرفتیم و هر از گاهی خودمون را می مالوندیم بهشون تا این که متوجه شدم «حاج عباس» رو از صبح ندیدم.
با خودم گفتم شاید کسالتی برای «حاج عباس» پیش اومده باشه و شایدم یه طرف دیگه س. خلاصه ذهنمو مشغول کارای دیگه کردم و بعد از 3-4 ساعت بمال بمال و بخور بخور، به سمت خونه رفتم.
بوی عطر آشنایی تو کوچه موج می زد و هر چقدر که به خونه نزدیک می شدم، بوی عطر شدیدتر می شد.
کلید رو از جیبم در آوردم و در رو باز کردم. وارد حیاط شدم. وای!؟ یعنی چی؟ پوتین های «حاج عباس» رو پشت در خونه دیدم.......
از اونجایی که «حاج عباس» به گردنم از بچگی خیلی حق داشت، این مسئله رو نادیده گرفتم و این 2 صفحه رو فقط برای این می نویسم که خودم رو راحت کنم. این 2 صفحه رو از دفترچه خاطراتم پاره می کنم که هیچ وقت کسی نبیندشون و خودم هم بهشون بر نخورم.
(احیا شده توسط طنزنویس)
-------------------------------------------------------------------
خوانندگان قضاوت کنند!