زابغر یک دست اندرکار زلزله
66 = 286 ؟!
طبق معمول به دلایل مختلف اینبار به دلیل عشق و حال در تعطیلات نوروز غایب بودم، ضمن تبریک سال نو به انتقادپذیران و ناپذیران محترم و غیرمحترم، و تسلیت حادثه زلزله لرستان به هموطنانمان، زابغر جدید را در سایت می زنم! ضمن اینکه عشق و حال سیزده به در ما هم طنز قشنگی بود که تا نیمه شب به طول انجامید و تفصیلات آن در زابغرهای آینده به استحضار شما خواهد رسید.
پریروز مسأله ای به دستم رسید که انصافاً آدمی (چه از نوع بامنطق و چه بی منطق) به سختی قادر به حل آن می باشد:
ساعت 2 بعدازظهر 11 فروردین 1385 – اخبار ساعت 14 صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران: بر اثر وقوع زلزله در استان لرستان، 66 نفر از هموطنانمان کشته شدند.
ساعت 2 بعدازظهر 11 فروردین 1385 – خبرگزاری کار ایران (ایلنا): بر اثر وقوع زلزله در استان لرستان، 286 نفر از هموطنانمان کشته شدند.
من این مسأله را به صورت زیر حل کردم؛ شما چطور آن را حل می کنید؟!!
ساعت 13:30؛ پشت صحنه برنامه اخبار سراسری ساعت 14 صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران:
سکوت نسبی در بین تمامی کارکنان حکمفرماست ولی کارکنان دسته دسته جمع شده اند و آرام پچ پچ می کنند. ناگاه با ورود «حاج آقا» به داخل استادیو ، سکوت به طور کامل برقرار می شود. همه برای ادای احترام از جای خود بلند می شوند.
حاجی زلزله [خطاب به مرد زیرچشم سیاه]- آمار آخرین کشته ها چند تاست؟!
مرد زیرچشم سیاه – قربان، مطابق آخرین آمار واصله، 286 نفر هستند.
حاجی زلزله – چی؟! نشنیدم!؟
مرد زیرچشم سیاه – 286 نفر قربان.
حاجی زلزله – بله... 66 نفر؟
مرد زیرچشم سیاه – خی.. بله.
یکی از کارکنان تازه وارد – خیر قربان، دویست و ....
مرد زیرچشم سیاه – شما ساکت باشید..!
حاجی زلزله [سینه خود را صاف می کند] – آمار آخرین زخمی ها چند تاست؟!
مرد زیرچشم سیاه – قربان 1897 نفر.
حاجی زلزله – چی؟! نشنیدم!؟
مرد زیرچشم سیاه – هزار و .... ببخشید، 897 نفر.
حاجی زلزله – بله. گفتی 897 نفر.
یکی از کارکنان – خیر ... [و همکارش با یک آرنج به او حالی می کند که دنباله حرفش را ببرد]
حاجی زلزله – اعلام کنید، 66 نفر کشته و 897 نفر مجروح. روشن شد؟! من باید برم.
مرد زیرچشم سیاه – بله قربان!
[حاجی زلزله به طرف در می رود، ولی ناگاه یکی شبیه به ملائک راه او را سد می کند]
عزرائیل – سلام. من عزرائیل هستم. می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم!؟
حاجی زلزله [با لحنی آمیخته به ترس و اضطراب] – لا حول و لا قوه الا الله. اومدی جانم را بگیری؟! تو رو خدا این کارو نکن؟!
عزرائیل – نه، بنده غلط بکنم. فقط چند تا سوال کوچک داشتم...
حاجی زلزله [با لحنی آمیخته به غرور و تکبر، در حالی که به ساعتش نگاه می کند] – سوال موال باشه واسه بعد، مگه نمی بینی هموطنامون نیاز به کمک دارند. من باید یک ساعت دیگه جایی باشم.
عزرائیل – ولی از اینجا تا لرستان، 8 ساعت راه است. یک ساعته برای کمک رسانی به زلزله زدگان نمی رسید.
حاجی زلزله – کمک کردن به زلزله زدگان در حیطه وظایف من نیست. من فقط نظارت می کنم بر...
عزرائیل [وسط صحبت حاجی زلزله می پرد] – اختیار دارید.. منظورم همان کمک رسانی است که همیشه پس از زلزله ها می کنید و به اشتباه آن را «دزدی» می خوانند.
حاجی زلزله – مرتیکه به من میگی «دزد»؟!
عزرائیل [با ترس به عقب می رود] – من که گفتم «کمک رسان»!!
حاجی زلزله – [فحش خواهر مادر...] خفه شو!! «کمک رسان» هفت جد و آباءت هست مرتیکه.... [ و چند فحش خواهر مادر، نثار عزرائیل می کند]
عزرائیل – فحش نده... خودتو خسته نکن! آخه می دونی ما ملائک عین خودت بی پدر مادر هستیم! اصلاً کمک رسانی رو ولش کن! کمک ستانی چطور؟ آن مراسم را چه موقع آغاز می کنید؟!
حاجی زلزله – کمک ستانی دیگر چیست؟!
عزرائیل – بابا همینکه از مردم کمک می ستانید و به خود می رسانید؟!
حاجی زلزله – مرتیکه تو می دونی داری با کی صحبت می کنی؟!
عزرائیل – بله با آقای ...
[مرد زیرچشم سیاه و سایر کارکنان بخش خبری متحیرانه به حاجی زلزله چشم دوخته اند. آنها گمان می کنند که وی دیوانه شده است!!]
حاجی زلزله – حیف که پارتی ت خداست، مگرنه می دادم همین فردا دارت بزنند.
عزرائیل – از محبت حضرت عالی بی نهایت سپاسگزارم....
حاجی زلزله – سوالت را بپرس و شرت را کمک کن!
عزرائیل – جسارتاً میشه بپرسم که چرا آمار 286 نفر کشته را 66 نفر اعلام کردید؟!
حاجی زلزله – چون 66 نفر مردند لابد!
عزرائیل – ببخشید من عزرائیل هستم ها!! یعنی خودم نمی دونم جون چند نفرو گرفتم!؟ جون من اذیت نکن.. من تو کفم بدونم چرا؟
حاجی زلزله – چون زلزله تکفیر و مجازات گناهکاران و مشرکین است و هرکس کافر باشد از این کشور نیست، پس برای چه باید بیخودی در آمارهای ما باشد!؟
عزرائیل – صحیح می فرمایید ولی چرا آن 66 نفر را در آمارهایتان اعلام کردید؟!
حاجی زلزله – زیاد داری حرف می زنی!! الآن دستور می دهم که بندازنت تو اوین... یه 10 سالی آب خنک بخوری یا شایدم همین فردا پس فردا بدون محاکمه بری بالای دار!
عزرائیل – غلط کردم!.. شکر خوردم!... [از خدا دوپای دیگر تقاضا می کند و به سرعت ناپدید می شود].
(طنزنویس)
شما این مسأله را چطور حل می کنید!؟