زابغر انجمن حمایت از حیوانات تهران
روزگار غریبی ست ملوس!
(در حاشیه عقیم سازی گربه های تهران)
طبق معمول به دلایل مختلف، این بار به دلیل درگیر بودن برای ثبت سایت اینترنتی www.zabghar.com و همکاری با شرکای تنبل تر از خویش غایب بودم. ضمن اعلام آمادگی سایت زابغر دات کام در طول چند هفته دیگر، آمادگی خود را برای زدن زابغر جدید پیرامون موضوع عقیم سازی گربه های تهران اعلام می دارم! [برای خواندن خبر مربوطه، اینجا را کلیک کنید]. ضمناً از خواننده ناشناسی که در نظرات زابغر قبلی، این موضوع را مطرح کرده بود، تشکر می کنم.

دیروز وقتی به خونه رسیدم، دیدم یه موش که به دهنش یه کاغذه تو تله موش ما گیر کرده! اولش خیال کردم داشته کاغذ رو می جویده. ولی بعد که کاغذ رو وا کردم و شروع کردم به خوندن، متأثر شده و اشک در چشمانم حلقه زد. لذا به مداوای این موش پرداخته؛ گذاشتم تا به راه خودش ادامه بده و نامه رو به صاحبش برسونه.
به دلایلی بر آن شدم تا شما را نیز از محتویات این نامه عاشقانه تراژدی آگاه سازم، لذا نامه مزبور را عیناً برای شما خوانندگان نقل می کنم:
ملوس عزیزم سلام؛ ماچ! امیدوارم حال تو و توله هایمان خوب و دماغتان چاق باشد. آب و هوای شهرستان چه جور است؟ اونجا هم انجمن حمایت از حیوانات دست به ناموس گربه ها دراز کرده است یا خیر؟
از اونجا که گربه های پستچی همه از ترس توی سوراخ موش قایم شدن، این نامه رو «موشی» که از هفت دولت آزاده و هیچ کس بهش کاری نداره، برات میاره و امیدوارم به دستت برسه.
چندی است که از شما بی خبرم، باید مرا ببخشی. با وجود اینکه قول داده بودم که همین روزها دست تو و توله هایمان را بگیرم و بیاورم شهر باید چند وقت دیگر صبر کنید تا اوضاع مساعد شود.
ملوس جان قهر نکن... درسته که همین چند وقت پیش می گفتم بهت: «ملوس جونم، بهار میاد... کمبزه با خیار میاد»؛ ولی با این که بهار شده هوا پس است و اصلا بهاری نیست!
امروز سومین روز متوالی است که من از ترس مأمورین شریف شهرداری توی یه سوراخ موش تنگ قایم شده ام. شکمم مرتباً قارقار می کند. خبرها حاکی از آن است که خپل، زرنگ، خالخال پشمی و ننه قمر گیر مأمورین افتاده و به زودی عقیم و ناکار می شن! هرروز موشها با دهن کجی از جلوم رژه می رن و ناکسها شستشان را به علامت های بسیار بد به من حواله می دهند! میدونم هنوز تنها امیدت برا توله دار شدن از یک گربه شریف تهرانی، منم و تا مساعد شدن اوضاع منتظر من می مانی.
دیشب که شکمم حسابی به قار و قور افتاده بود، وقتی که هوا تاریک شده بود از سوراخ اومدم بیرون و رفتم کنار صندلی های پارک لاله تا دلرحمین یه چیزی بندازن بلکه بتوانم دلی از عزا در بیارم! یکم اونطرف تر از سوراخ دو تا پسر جوون با لباسای مندرس یه گوشه روی نیمکت کز کردن. وقتی بهشون نزدیک شدم دیدم که بدجوری بوی حشیش میاد و هیچ چیزی هم تو بساطشون واسه خوردن ندارن.
یکیشون که پیرهن خاکستری به تن داشت تا منو دید، انگار که قاتل باباشو پیدا کرده باشه، بهم با لگد حمله ور شد: برو گمشو گربه خیابونی بی پدر و مادر.
من آهسته یک «میو» گفتم و کمی عقب تر رفتم. [زیرنویس: یعنی شما که پدر و مادر دارین چرا خیابانی شدین؟]
اون یکی که ده ماهی بود که صورتش رو نتراشیده بود و حسابی نشئه بود، گفت: امیر ولش کن بیچاره رو.. گناه داره.
امیر گفت: چی چی رو ولش کن؟ بهش حسودیم میشه آخه! دولت به فکر اینا هست به فکر ماها نیست!
ریش درازه گفت: شطور مگه؟
امیر گفت: مگه نشنیدی انژمن حمایت اژ حیوانات استان تهران می خواد اینارو عقیم کنه! باژ اونا یه انجمن دارن اژشون حمایت کنه! ماها شی داریم؟ انژمن حمایت از بیکاران؟! داریم؟؟ بهمون مقرری بیکاری می دن؟ اگه می دادن که به این روژ نمی افتادیم.
ریش درازه گفت: همون بهتر که ما انژمن حمایت نداریم داشی.. می خوای ما رو هم عقیم کنن داشی؟! ولمون کن بابا بژار به حال خودمون باشیم.
امیر گفت: آخه تو که معتادی، اون که به کارت نمیاد، بژار عقیمت کنن. عوژش دو سه روژ شیکمت سیر می شه. کلی کمپوت می دن بهت بخوری.
من یک «میو» ی تلخ گفتم: [زیرنویس: یعنی دلم برای شما جوانان مملکت می سوزد!]
من که کم کم بدبختی های خودم رو فراموش کرده بودم، برای این که بیشتر دلم ریش دار نشه ازشون فاصله گرفتم تا شاید از بقیه یه غذایی به ما برسه.
آره خلاصه! روزگار غریبی است ملوس! و آدمها موجوداتی عجیب و غریب تر! و تهران عجیب ترین شهر! وقتی موشها رو آزاد می گذارن و گربه ها رو می ندازن تو تور و می گیرن، آدم یاد شعر شاعر (سعدی) می افته که می گه: «این چه حرامزاده مردمان اند؛ سنگ را بسته اند و سگ را گشاده!».
دوست دارم ملوس! شوهرت، عبوس.
شما هم اگر جای من بودید، این موش را مداوا نمی کردید تا نامه را به صاحبش، ملوس برساند؟
